نقد و بررسی فیلم «بمب یک عاشقانه»

نقد و بررسی فیلم «بمب یک عاشقانه»

فیلم اصلاً و هرگز عاشقانه و دراماتیک نیست که ژانری سیاسی‌اجتماعی و حتی فلسفی‌اخلاقی دارد. پیامی دارد که سال‌ها در افواه عموم یا خواص خاصه این روزها بیشتر شنیده می‌شود.

بمب یک عاشقانه داستان تقابل تنفر و عشق است. تنفری که نشانه‌اش جنگ است و نمادش در فیلم بمب‌های هواپیماهای عراقی و عشقی که در فیلم نمادش زندگی رو به زوال ذکائی یا همان قهرمان داستان و همسرش. عشقی که زیر بار هجوم تنفر در حال سرکوب و نابوی برای همیشه است و جالب‌تر آن‌که دو طرف

داستان فیلم از سال‌های آخر جنگ ایران و عراق در یک مدرسۀ پسرانه شروع می‌شود. مدرسه‌ای که مدیرش یک انقلابی دوقبضه و دوآتشه است و برای همه دنیا مرگ می‌خواهد و شاگردانش به شکلی شرطی بعد از حرکت دست او یا ناظم‌ها شروع به فریاد شعارهای مرگ بر فلان و مرگ بر بهمان می‌کنند. فیلم اصلاً و هرگز عاشقانه و دراماتیک نیست که ژانری سیاسی‌اجتماعی و حتی فلسفی‌اخلاقی دارد. پیامی دارد که سال‌ها در افواه عموم یا خواص خاصه این روزها بیشتر شنیده می‌شود. جامعه و نسلی که در فوج شعارهای مرگ‌طلبانه می‌زید به مرور به سمت تنش و خشونتی سیر می‌کند که خود به فکر دست‌وپا کردنش برای همگان بود. خشونتی که در فیلم در کلام مدیر مدرسه دیده می‌شود.

مدیر مدرسه برای مشتی شاگرد مدرسه‌ای، فحاشی‌های سیاسی و ایدئولوژیکی درآمیخته با احساس وطن‌پرستی و شور حماسی سر می‌دهد. بدترین فحش‌ها را در یک مکالمۀ خیالی با صدام‌حسین رهبر بعثی عراق جلوی شاگردان مبهوت مدرسه ایراد می‌کند، آن‌ هم سر صف. شاگردان هم مجبور به شنیدن این سخنرانی و فریاد و شعار سر دادن پس از حرکت دست‌های مدیر. مدیر می‌خواهد روی تمام دیوارهای مدرسه شعار مرگ بر تمام اقمار سیاسی عالم نوشته شود. تا آن‌جاکه به شکلی مضحک دیوارهای مدرسه برای این‌کار کم‌ می‌آید و شعار مرگ بر صدام که اصل ماجراست از قلم می‌افتد. موج تنفر و مرگ‌طلبی چنان فضا را آکنده کرده که موضوع اصلی این تنفر فراموش می‌شود و تنها مرگ‌طلبی بر جا می‌ماند.

جامعه و نسلی که در فوج شعارهای مرگ‌طلبانه می‌زید به مرور به سمت تنش و خشونتی سیر می‌کند که خود به فکر دست‌وپا کردنش برای همگان بود. خشونتی که در فیلم در کلام مدیر مدرسه دیده می‌شود.

مدیر مدرسه و دبیران آن‌قدر در این مرگ‌طلبی غرق‌ هستند که کم‌کم لحن‌شان با تمام شاگردان لحن  همان فحاشی‌های‌ سیاسی‌شان می‌شود. حتی در یک‌جا معلم مدرسه هدف سو‌ءظن مأمور کلانتری قرار گرفته و به‌خاطر نرفتن به پناهگاه در زمان بمب‌باران تلویحاً متهم به دزدی از منازل خالی می‌شود. این نشانی از رواج نوع نگاه مرگ‌طلبانه دارد که باعث دامن زدن به توهم توطئه و مقصر پنداری همگان می‌شود.

مدرسه در این‌جا نماد جامعه است و شاگردان نماد نسل بعدی این‌ اجتماع و مسئولین مدرسه نماد زعمای جامعه. اجتماعی که با آرزوی مرگ برای عالم و آدم می‌بالد و رشد می‌کند. در برابر دستور زعمای خود شرطی شده و فکر نمی‌کند. نمی‌داند چه می‌گوید. مسئولینی که تنفر سراسر وجودشان را گرفته آن‌قدر که از درون ذهن و زبان‌شان به خودی‌ها زبانه می‌کشد.

در این میان اما جریان مانند نوعی پیش‌بینی کارگردان تغییر که حتی برعکس می‌شود و عشق و دوست‌داشتن جای تنفر را می‌گیرد. عشقی که در زمان خود تابو است یعنی همان عشق به جنس مخالف. عشقی که پسر جوان و تازه بلوغ‌یافته از داشتن آن منع می‌شود و مجبور است روی دیوار دست‌شویی آن را فریاد بزند. تا شناخته نشود و آبرویش نرود و به شدیدترین شکل تنبیه نشود. جمله‌ای که یک نوجوان عاشق‌پیشه روی دیوار دست‌شویی نوشته: «من در این‌جا غریبم»، نشان از غربت نسل جدید و پساانقلابی در میان آن‌همه هیاهوی مرگ‌طلبانه دارد. غربت یک عاشق در بین جامعه‌ای متنفر از خلق. این غربت در نامۀ عاشقانه قهرمان کوچک داستان به دختری که هر شب در پناهگاه زمان بمب‌باران می‌بیند موج می‌زند. دختری درس‌خوان و هم‌سنش که از او درخواست دفتر مشق ریاضی‌اش را می‌کند و پسر که دفتر مشقی ندارد ریسک دزدیدن یک دفتر مشق ریاضی و هندسه را برای عشقش به جان می‌خرد.


پسر نوجوان قصۀ‌ ما در واپسین امتحان مدرسه آن هم مدرسه‌ای که در شرف تعطیلی است نامۀ عاشقانه‌اش را در می‌آورد و همین باعث می‌شود که در این واپسین امتحان از طرف آن سیستم مسئول، متقلب شناخته شود و شانس امتحان را از دست بدهد. بلایی که خیلی از آحاد نسل پساانقلاب را دامن‌گیر شد؛ اما این کار جای معلم و شاگرد را جابه‌جا می‌کند و معلم که در گیر و دار عشق و تنفر حاکم بر جو داستان با همسرش به تضادی برای جدایی یا ادامۀ زندگی برخورده بود درس زندگی می‌گیرد.

جمله‌ای که یک نوجوان عاشق‌پیشه روی دیوار دست‌شویی نوشته: «من در این‌جا غریبم»، نشان از غربت نسل جدید و پساانقلابی در میان آن‌همه هیاهوی مرگ‌طلبانه دارد.

این‌که یک نوجوان عشقش را در فضایی سرشار از نفرت و زیر گردوغبار بمب و بوی باروت به دختری که شب‌های بمب‌باران در پناهگاه می‌بیند ابراز می‌کند و وقتی نامۀ عاشقانه‌اش لو می‌رود برای بازپس‌گیری‌اش از معلم چنان شهامت می‌یابد که حاضر است به معلمی که همیشه حرف‌شنو و بله‌قربان‌گویش بوده حمله‌ور شود، ملعم را به فکر جبران رفتارش با همسر خود فرو می‌برد. این‌کار چنان در نظر معلم پایبند به اصول ارزشمند است که برگۀ امتحان نوجوان را که خود پاره کرده بود چسب می‌زند و جواب‌ها را در آن می‌نویسد.

در آخر معلم به‌خود آمدۀ‌ قصه که برای نجات و رساندن نامۀ عاشقانه به مخاطب اصلیش پناهگاه را ترک می‌کند و به منزلش در طبقۀ‌ بالا می‌رود در اثر برخورد یک بمب مسدوم می‌شود. این بمب باعث ریزش و تخریب ساختمان می‌شود ولی در آخر اهالی ساختمان از آور این بمب از یک دریچه نجات خلاص می‌شوند. شاید اینجا همان‌جایی است که اسم فیلم را معنا می‌کند.

 نامۀ‌ عاشقانه‌ای که از قلب یک عاشق نوجوان و نسل جدید تراویده و مانند یک بمب بر سر فضای پر از تنفر جامعه،‌جامعه‌ای انقلابی که در زندان تفکر خود فرورفته فرود می‌آید و باعث می‌شود تا ساختار و ساختمان پر از نفرت این جامعه خزیده در زیرزمین غبارآلود مرگ‌طلبی‌ها خراب شود و پس از آن خودش دریچه‌ای بگشاید و جامعه را از این همه خشم و نفرت برهاند. زنده ماندن معلم از مهلکه بمب علت پیروزی عشق بر نفرت و مرگ‌طلبی است.

پلان پایانی فیلم که دیوارهای سفید شده‌ از انواع شعار مرگ‌ و نفرت را نشان می‌دهد نوعی آرزوی اصلاح این فضاست یا تکمیل پیش‌بینی کارگردان.

محمدمهدی گودرزی

۲۹ شهریور۹۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهی برای این خبر ثبت نشده است
ارسال دیدگاه